امروز صبح زنی را در خیابان دیدم مقداری از برنجی که خریده بود از دستش روی زمین ریخته بود و داشت با زحمت زیاد آنها را از زمین جمع میکرد.به اعتقاد من صحنه دل خراشی بود .احساس نیاز به این مقدار برنج کاملا مشخص بود.
به یاد روز ۲۵ خرداد افتادم دو روز مانده به انتخابات همه خیابان پر از برگه های تبلیغاتی کاندیداهای ریاست جمهوری بود میلیاردها تومن پولی که خرج چاپ انواع کاغذهای تبلیقاتی از هر جنسی شده بود روی زمین سراسر خیابان را فرا گرفته بود هیچ کس به اسکناس هایی که زیر پایش ریخته شده بود توجه نمی کرد . مردی در گوشه خیابان نشسته بود و با کلارینتش آهنگی غم انگیز می نواخت و ساک ورزشی کوچک جلو اش منتظر چند اسکناس ۵۰ یا چند سکه ۱۰ یا ۲۵ تومانی بود.
*
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 10:22  توسط مارسل ایرانی |